شهيد "علييار شول" در سال ۱۳۳۷در خانوادهاي متدين و متعهد در روستاي اميرآباد سيرجان از توابع استان كرمان ديده به جهان گشود. وضع مالي خانواده او در حد معمولي و متوسط بود و از امكانات رفاهي چنداني برخوردار نبودند، به همين ترتيب روستاي محل تولد او نيز امكانات چنداني نداشت اما خانواده شهيد داراي ايمان، تدين و تعهد بالايي بود. شهناز شول خواهر شهيد شول ميگويد: هنگاميكه پدرم نماز ميخواند، ميگفت كه پشت سر من بايستيد و من آن چه كه در نماز ميگويم و هركاري ميكنم شما نيز بگوييد و انجام دهيد. بديهي است در چنين خانوادهاي روابط اعضاي خانواده نيز با يكديگر شايسته و پسنديده است بطوري كه خواهرش ميگويد: با هم مهربان بوديم و هيچ مساله و اختلافي كه باعث ناراحتي روحيه بچهها شود بين ما وجود نداشت ...
بعد از تولد علييار خانواده او تا وقتي كه آن شهيد وارد كلاس دوم ابتدايي شد در روستاي اميرآباد بودند و سپس به روستاي دارستان و پس از آن به روستاي ملك آباد سيرجان عزيمت كردند. شهيد علي يار شول همزمان با درس خواندن در مقطع ابتدايي كار ميكرد و اين مقطع را با موفقيت به پايان رساند. او در كنار فعاليتهاي تحصيلي، در ساير فعاليتهاي مذهبي، فرهنگي و اجتماعي نيز شركت داشت. وي به رغم اينكه از هوش و استعداد سرشاري برخوردار بود به علت مشكلات و موانع اقتصادي نتوانست بعد از كلاس ششم ابتدايي ادامه تحصيل دهد. از حدود سالهاي ۵۶و ۵۷وارد فعاليتهاي سياسي ضدرژيم ستمشاهي شد و ديگران را نيز به شركت در اين فعاليتها تشويق ميكرد.
شهيد شول خدمت سربازي خود را در سال ۱۳۵۵در شيراز شروع كرد و در سال ۱۳۵۷هنگام با پيروزي انقلاب اسلامي بخشيده شد. دو سه ماه پس از آغاز جنگ تحميلي ازدواج كرد، يكي از همرزمان آن شهيد ميگويد: بيش از چهار پنج روز از داماديش نگذشته بود كه گفت وظيفه دارم در جبهه حضور پيدا كنم و به مادرش گفت شما كنار همسرم باشيد و او را به خدا ميسپارم اگر آمدم چه بهتر و اگر نيامدم دست اين عروس را بگير و چون مادر وهب استوار و محكم جلو دشمن بايست من وظيفه دارم و بايد به جبهه بروم. يكي ديگر از همرزمانش ميگويد: در آخرين سفر كه عازم جبهه بود آنگاه كه كل نيروهاي گردان سوار بر اتوبوس شده بودند يك بار به راننده گفت چند لحظه صبر كن سپس با ماشين شخصياش يك دور كامل به دور خانهشان زد و برگشت افراي كه ناظر بودند از اين كارش متعجب شدند اما شهيد گفت: اين طواف وداع بود.
وي در جبهه متحمل جراحات و مجروحيتهاي فراوان شد و فداكارانه تمامي آنها را تحمل كرد و هرگز زبان به بيتابي نگشود. سروناز شول خواهر آن شهيد ميگويد: چند بار كه در جبهه مجروح شده بود حتي محل زخم و جراحت خود را به ما نشان نميداد.
اصغر احسانزاده همرزم شهيد ميگويد: در اوايل عمليات كربلاي يك پايش تير خورد بچهها به او گفته بودند شما بايد عقب برويد زيرا نميتوانيد با اين پاي زخميتان در عمليات شركت كنيد ولي شهيد پايش را بسته بود و دوباره رفته بود، اما ديده بود كه نميتواند در عمليات شركت كند آمد، ديديم ميلنگد پرسيديم چي شده؟ گفت: هيچي فقط كمي زخم شده.! چنين روحياتي بود كه او را آماده شهادت ساخته بود، او شيداي شهادت شده بود و جز شهادت نميطلبيد و جز با شهادت آرامش نمييافت. علي احمديپور همرزم ديگر شهيد ميگويد: در روز هفتم بهمن ماه سال ۱۳۶۵ در عمليات كربلاي ۵بعد از جدا شدن شهيد شول از بيسيمچي، خود من شاهد اصابت گلوله به او بودم كه منجر به شهادت وي گرديد ولي طوري بود كه جسد براي ما قابل حمل نبود و لذا پيكر مطهر وي به مدت ۹سال در منطقه ماند. پيكر مطهر سردار رشيد اسلام شهيد علي يار شول پس از انتقال به استان كرمان در گلزار شهداي بهشت زهراي سيرجان به خاك سپرده شد.
از آن شهيد سه فرزند به نامهاي هادي، سميه و حسين به يادگار مانده است.