این بار بی بی، استاد را پیدا کرد...
تاریخ : پنجشنبه، 28 تیر، 1386
موضوع : فرهنگ و هنر


کرمان خبر - داود غضنفری" هوا گرم بود و مثل همیشه روزهای پنج شنبه را در منزل بودم ، همیشه در چنین فرصتهایی با سر به سوی منزل استاد می رفتم تا دقایقی را نزد او سپری کنم و برای اینکه با او باشم در خواست می نمودم هر جا مایل باشند ، ایشان را ببرم  چرا که همراه بودن با او برایم کلاس درسی بود که عشق و انسانیت را از او می آموختم . آری استاد علی اکبر صنعتی از آنجا که خودش عاشق حق تعالی و عارفی به تمام معنا بود ، این مباحث را به شیرین ترین روش آموزش می داد.با او بودن برایم افتخاری بود و پشت سر استادی که به معنی واقعی به اوج وارستگی و کمال رسیده بود حرکت می کردم و احساس شعف و شادی می کردم. استاد صنعتی تا بدانجا رسیده بود که نه تنها در ظاهر ، بلکه در باطنش خود را نوری از انوار حضرت حق می دانست  و او را همه چیز و خود را هیچ می پنداشت . مناعت طبعش تا بدانجا بود که همگان هنرش را تحسین می کردند و او بر ناچیز بودن آن اعتراف می کرد . آری من که یک رهرو ساده بودم در کنار او احساس بزرگی می کردم و خود را به خدا نزدیک احساس می نمودم ...


کجایی استاد که هر لحظه تشنه دیدار تو هستم و دلم برای کلاسهایت تنگ شده و می خواهم برای یک بار دیگر چهره نورانی تو را از نزدیک ببینم . استاد صنعتی بدلیل علاقه بسیاری که به مادرش داشت و ارتباط عجیب و عاطفی که بین این دو نفر درگذشته به وجود آمده بود ، حتی سالیان سال پس از مرگ بی بی ، چنان اشکهایش برای او جاری می شد که گویی همین امروز مادرش را از دست داده است .
آری اینبار نیز همانگونه شد ، با این تفاوت که بعد از دیدار از مقبره جهان پهلوان تختی و بی بی ، استاد قبر چندین تن از مقامات دولتی زمان شاه و پدرش را به من نشان داد و مطلبی را فرمود که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. استاد گفت این سنگ که بر روی آن ایستاده ای و خاکی که این سنگ بر روی آن قرار دارد و این مقبره متعلق به کسی است که در زمان حیاتش قدرت نگاه کردن در چشمانش را کسی نداشت و آنقدر قدرتمند و بی رحم بود که کسی جرات ایستادن در مقابلش را نداشت ولی این فرد نمی دانست که این دنیا فانی است و روزی خواهد رسید که امثال ما بر روی مقبره وی بایستیم .پس بدان که هرگز به وسوسه های دنیا دل نسپاری و آگاه باش که عاقبت همه در انتها همین جاست ، پس ظلم و تعددی به مظلومین جایز نیست .
به محض ورود به ابن بابویه پیرزنی فرتوت خود را جلوی ما قرار داد و تقاضای چیزی نمود و استاد نیز به منوال همیشه که جیب بغل کتش را پر از اسکنانس می کرد ، دست در جیبش کرد و به پیرزن داد ، پیر زن که انتظار این مبلغ را نداشت گویی چند سال جوان شده و با شتاب از پیش ما رفت ، بر سر قبر بی بی نشسته بودیم و قاری هم آیه ای از سوره جمعه را تلاوت می کرد که دیدم همان پیر زن در حالیکه چادرش را تا روی صورتش کشیده بود و می دانست که باید نزد چه کسی برود ، به پیش استاد رفت و تا خواستم چیزی بگویم ، استاد مرا با اشاره ای ساکت کرد و مشت پیر زن را برای بار دوم پر کرد و دوباره نشست . هنوز ساعتی از آن لحظه نگذشته بود که سه باره همان پیرزن که این بار چادرش را عوض کرده بود به نزد استاد رفت و باز تا خواستم چیزی بگویم، استاد در حالیکه با لبخندش مرا وادار به سکوت می کرد ، به پیر زنی مبلغی را داد .
بعد از زیارت اهل قبور موقع برگشت به خانه قبل از اینکه سوار ماشین شویم تعدادی از آشنایان همان پیر زن به نزد استاد آمدند و هر کدام صله ای دریافت کردن و ما برگشتیم در راه از استاد پرسیدم که این پیر زن سه بار نزد شما آمد و هر سه بار او را نا امید نکردید ، دلیلش چه بود؟ استاد با لبخندی پاسخ داد که پیر زن اگر نیاز مالی نداشت حتی برای یکبار هم نزد ما نمی آمد ، حتم دارم که او با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند ، خودش که چیزی از عمرش باقی نمانده است پس لابد نان آور خانه اش است و بدلیل نیازش حاضر شد سه بار متوالی نزد ما بیاید ضمن اینکه شاد کردن دل این پیر زن به تمام دارائیهای دنیا می ارزید.
استاد چون خودش با سختی های بسیاری مواجه بوده است و طعم تلخ یتیمی و فقر را چشیده بود دلش می خواست به هر شکلی به این جماعت کمک کند و تحمل دیدن اشک یتیم و ناله پیر زن و مرد بیکار با عائله بسیار را نداشت و به همین دلیل در ساخت مجسمه هایش این سه را ساخت که می توانید در موزه 13 آبان میدان امام خمینی ، مجسمه مرد عائله مند و اشک یتیم و ناله پیرزن را ببینید و فقر از چهره آنها هویداست. صنعتی اولین مجسمه ساز ایران بود که به غیر از ساخت چهره افراد مشهور به ساخت مجسمه از فقر مردم و گرفتاری های روزمره و افراد عادی و زحتمکش که در بین مجسمه زندانیان در بندش کاملا مشهود است ، اقدام کرد و شاید به همین دلیل بود که مردم را با مجسمه سازی آشتی داد . خودش می گفت که در بین افراد مراجعه کننده به موزه می بینم که بسیارند کسانی که در بین مجسمه ها به دنبال چهره خودشان می گردند .
پس از گذشت چندین سال  استاد به دلیل سکته مغزی قادر به حرکت نبود ، به همراه همسرم و پرستارش استاد را به نزد بی بی بردم و وارد ابن بابویه شدیم و من به دلیل اینکه بسیار به اینجا آمده بودم وظیفه پیدا کردن قبر بی بی را داشتم و خواستیم استاد را سوار بر ویلچر ببریم ، که نا هماهنگی سطوح باعث شد تا استاد را از روی ویلچر بلند کنیم و با کمک پرستارش و همسرم که زیر بغل استاد را گرفته بودن به حرکت در بیاییم. به دلیل خسته شدن استاد از آنها خواستم بایستند تا من که آشنا تر بودم قبر بی بی را پیدا کنم و با ویلچر به دنبال قبر بی بی به جستجو پرداختم و هر چقدر می گشتم کمتر می یافتم. در همین حین همسرم که متوجه خستگی استاد شده بود به من گفت سریع خودت را برسان تا ویلچر را برای نشستن استاد آماده کنیم و شاید مصلحت نیست که امروز بر سر قبر بی بی حاضر شویم و بهتر است بیایی تا بر گردیم و من هم که نا امید شده بودم به سمت آنها حرکت کردم در بین دو سنگ ویلچر ایستاد و هر چه کردم ویلچر تکان نمی خورد نه به عقب می رفت و نه به جلو ، من هم متعجب به ویلچر و سنگی که چرخ را نگه داشته بود ، نگاه کردم و صدای همسرم را می شنیدم که می گفت یک ویلچر را نمی توانی به اینجا بیاوری ، بگذار ما به نزد تو بیاییم و با کمال تعجب متوجه شدم که ویلچر بر روی قبر بی بی متوقف شده و این باعث شده است که من نتوانم یک ویلچر 20 کیلویی را حرکت دهم ، هنوز هم با بیاد آوردن این خاطره اشک در چشمانم جمع می شود و باورم نمی شود که چگونه در عین نا امیدی و زمانی که قصد برگشت به خانه را داشتیم این مادر و فرزند چگونه همدیگر را پیدا کردند و این آخرین دیدار استاد با مادرش بود که لحظه لحظه آن در ذهنم نقش بسته است .
آری به همسرم گفتم سریع آقا را بیاور که بی بی این بار استاد را پیدا کرد و همسرم که اشک می ریخت متوجه این اتفاق شد و استاد هم همچون همیشه خوشحال از اینکه توانسته بودیم وی را به نزد مادرش بیاوریم در افکار خودش غوطه ور شد و با مادرش به صحبت نشست و ازهمراهانم خواستم که از آقا فاصله بگیرند و بگذارند این مادر و فرزند چند لحظه ای را با هم به گفتگو بنشینند. افسوس و صد افسوس که او را از دست دادیم ، به راستی او مرد خدا بود و مورد عنایت حضرت حق قرار داشت و در رفتارش ، چهره اش و بیانش جز نیکی نمی توانستیم ببینیم .







منبع این مقاله : KAVIRAN NEWS:: نشریه الکترونیک کویران :: اخبار سیرجان و کرمان
http://www.kavirannews.com

آدرس این مطلب :
http://www.kavirannews.com/article244.htmlhttp://www.kavirannews.com/modules.php?name=News&file=article&sid=244

INP_Nuke © IranNuke.com